![]() |
![]() |
|
| به افتخار حاج عمو پورنگ |
|
بچه ها سلام
سلامی گرم به گرمی قلبهای پاکتون عید بزرگ قربان بر شما دوستان عزیزم و خانواده های گرامی تون و از همه مهمتر حاج عمو جون گلم مبارک. یادش بخیر اون موقع هایی که دستنوشت آپ می شد و این عید ها و مناسبت ها رو بهمون تبریک می گفت منم به یاد اون موقع ها عکس تبریک عید قربان دستنوشت رو براتون می ذارم.
اینم مال اون موقعیه که حاج عمو جونم رفته بود خونه خدا:
خب خلاصه اگه ادامه اش بدم گریه ام می گیره!!!!!!!! یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودن رو باید جشن گرفت. حالا اگه می خوایید عیدی بگیرین بیرد توی ادامه مطالب
بازم سلام
بعدش سال نو میلادی رو به تمامی مسیحیان عزیز تبریک بگم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشد
خلاصه همه ی عید ها بر همه ی شما عزیزان مبارک ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 7:3 PM توسط محیوش |
|
|
بچه ها سلام
خوبید خوشید سلامتید؟؟ من که از خوشحالی دارم بال در می آرم، با اینکه چهار روز از دیدن عمو از نزدیک می گذره ولی هنوز توی شُکش موندم. جاتون خالی بچه ها چه کیفی داد، درسته که با عمو جون از نزدیک حرف نزدم ولی آقای آقاجانزاده سلام من رو به عمو جون رسوند و دوتا عکس باحال از حاج عمو جون و امیر محمد برام گرفت . اگه بخوام ماجرای اون روز رو تعریف کنم فکر کنم اندازه سه چهار تا آپ کردن بشه. به خاطر همین فقط قسمتی که با آقای آقاجانزاده حرف زدم رو براتون می نویسم ![]() بعد از تموم شدن برنامه همه داشتن به سمت در خروجی می رفتن من و دوتا از خواهرام که با مدیرشون و چند تا از بچه های مدرسه اشون رفته بودیم منتظر خلوت شدن مسیر بودیم منم داشتم حرص می خوردم که چرا نتونستم عکسای درست حسابی بگیرم با مدیر خواهرم خداحافظی کردم و گفتم که ما می ریم که عکس بگیریم. خانم مدیر گفت: فکر نکنم بتونی؟؟ منم گفتم امتحانش مجانیه و با دوتا آبجی هام رفتیم به طرف سن اول به هر کی می گفتم که آقای آقاجانزاده رو صدا کنید یا می گفتن رفته یا می گفتن نمی شناسیم ولی منم که از رو کم نیاوردم و سمج شدم ، تا بالاخره یکی از پلیس هاگفتش که باید از اونطرف سن بریم بالا ولی وقتی رفتیم راه بسته بود یهو دیدم یکی داره می گه آقای آقاجانزاده خیلی مخلصیم!!!! منم نگاه کردم دیدم خودشه از همون پایین صدا زدم آقای آقاجانزاده یه دقیقه صبر کنید کارتون دارم .این رو گفتم و پله ها رو دوتا یکی،یکی دوتا دویدم به سمت سن. اول سلام کردم و ایشون جواب سلامم رو دادن بعد شروع کردم به تعریف کردن از برنامه و ... ایشون هم گفتن خواهش می کنم، وظیفه امونه!!!! جمله آقای آقاجانزاده رو قطع کردم و گفتم: من از وبلاگ نویسها هستم و نتونستم هیچی عکس بگیرم، خودتون یه کاری برام بکنین ایشون یه لبخندی زدن و من تا دیدم که دارن می خندن دوربین خاموش رو دادم دستشون. یه نگاهی به من کرد و گفت: چه جوریه منم تاجایی که می تونستم روی پاهام بالا رفتم و گفتم: این دکمه کوچولو رو می زنید و با اون یکیش عکس می گیرید.این رو که گفتم رفتن و دو دقیقه بعد برگشتن؛ با تعجب پرسیدم گرفتید؟؟؟؟ گفتن: آره، خب. گفتم:جدی؟؟؟ گفتن: خب خودتون نگاه کنید دیگه!!!! منم که نگاه کردم دیدم با لباس شخصیه گفتم: چرابا لباس پلیسی نگرفتید؟؟؟ گفتن: خب چکار کنم لباسش رو عوض کرده بود!!!! این رو گفتن و رفتن من اومدم بیرون و از تابلوهای بیرون عکس گرفتم که براتون می ذارم حالا عکسها رو ببینید
اینم امیر محمد بعد از اجرای همیار پلیس
حالا تابلو های جلوی در رو ببینید
اینم یکی از همیار های پلیس کوچولو، البته دوقلو بودن،پشتش رو دقت کنین، قل دومشه،ولی اونیکیش حاضر نشد عکس بگیره
خب دیگه برای الان همین قدر بسه دوتا عکس دیگم بعداًاز عروسکهای ترافیکی و عمو جون در کنار خاله مریم که مجری برنامه مداد رنگی هست رو نوی ادامه مطالب می ذارم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 5:3 AM توسط محیوش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام خدای شادی ها
این وبلاگ از روز تولد خودم28 مرداد راه افتاده اسم این وبلاگ رو گذاشتم کیمیای محبت چون محبت چیز باارزشیه که توی این زمونه خیلی نایابه. امیدوارم که شما بتونید این چیز نایاب رو توی این وبلاگ پیدا کنید. |
| پیوندهای روزانه |
|
زیباساز وبلاگ وبلاگ عموجون گلم نامه ای به خدا همه چیز نوستالژی حاج عمو پورنگ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|